محمد مفيد مستوفى بافقى
551
جامع مفيدى ( فارسى )
بيت : چو رست از سايهء شب شاهد روز * دميد از چرخ صبح عالم افروز چنان كه دست تقدير نقاب ظلمت از پيش جمال روز جهان آراى بر داشت و شاه سيارگان بالاى تخت مينا كار سپهر بر آمده آوازهء عدل روشنى بخش به مسامع عالميان رسانيد [ 27 ب ] وزير در تفحص و تجسس در آمده به منزل سيد شمس - الدين راه يافت و به اعزاز و اكرام تمام او را به بارگاه پادشاه زمان در آورده حقيقت واقعه به آنها رسانيد . سلطان از روى تلطف و دلجويى به سيد متوجه شده كيفيت آن حال و سبب انتقال از فرح آباد يزد به سرير عزّ و اقبال استفسار نمود . آن جناب بعد از عرض اين مضمون كه ، شعر : برخور ز حيات ابد و عمر مخلّد * كانست دعا شام و سحر پير و جوان را گفت ، نظم : از ما مپرس كاتش دل تا چه غايتست * از آب ديده پرس كه آن ترجمان ماست پس قصهء ظلم اتابك يوسف شاه والى يزد و محبوس گردانيدن والد بزرگوار خود به تفصيل عرض نمود و گفت آن حاكم شقاوت شعار گردن از حكم قضا جريان پادشاه عالم پناه پيچيده و دست جور و ستم به عرض و مال رعايا و زيردستان گشاده و سلوك او نه طريق عدالت و نه لازمهء ملك داريست . پادشاه چون سخنان آن جناب شنيد و آثار صدق و صواب بر صفحات آن مقالات معاينه ديد ايلچى به جانب يزد روانه نمود كه بعد از تنبيه و تأديب حاكم سيد ركن الدين محمد را از چاه خمول بيرون آورده بر مسند قضا نشاند و تمامى همت و الا نهمت به تربيت سيد شمس الدين محمد [ 28 الف ] مصروف داشته قامت قابليت آن سرو بوستان سيادت را به خلاع لايقه بياراست و منصب جليل القدر عظيم الشأن صدارت ممالك محروسه و نيابت عامه و